خرید بک لینک

این قسمت:دیداری دوباره

لیو شاینی رو برد خونه ی خودش...آروم گذاشتش رو مبل و زخماشو پاک کرد و اونا رو بست...آروم بال شاینی رو باز کرد دستشو کشید روش...

لیو:

_(این...جای گلولس!)...قسم میخورم هرکی که این کارو کرده میکشم! میکشمش!!

لیو هر طور شده بود گلوله رو از توی بال شاینی بیرون آورد و بالش رو بست به زور جلوی خودش رو گرفته بود...بوی خون تازه واقعا اذییتش میکرد... با دستمال خیس خون رو از روی صورت شاینی پاک کرد...آروم بلندش کرد و بردش توی اتاق و گذاشتش روی تخت و پتو رو زد روش...

بوی خون بخاطر پانسمان ها کمتر شده بود پس لیو راحت تر میتونست خودشو کنترل کنه اما هنوز چشماش همون شکلی بود...چند ثانیه به شاینی خیره شد خواست دستشو بگیره اما...دستشو عقب برد و رفت بیرون...

لیو:

_(ازت دور بمونم برات بهتره...)

گوشیش رو برداشت و شماره گرفت...

_الو؟...سلام...وایتی منم لیو...خوبم ممنون تو چی؟...خوب آره...الآن کسی پیشته؟!...خیلی خوب برو یه جای خلوت که کسی نباشه...من یه چیزی میدونم که میگم انجام بده!!...رفتی؟... خیلی خوب قول بده که جیغ نمیزنی!...گفتم آروم باش اینطوری همه میفهمن!...شاینی ...پیش منه!...آره...همین چند دقیقه پیش سرتا پا خونی پیداش کردم...نه!به کسی نگو!... ممکنه هنوز هم اون قاتل لعنتی اون جا باشه!اگه بگی شاینی رو بر میگردونن قصر! ممکنه بلایی سرش بیاد!...خطرناکه اگه بیای...پس خیلی مراقب اطرافت باش که کسی تعقیبت نکنه...آره... الآن رو تخت خوابیده...فقط... وقتی اومدی... لباس گرم هم براش بیار...باشه باشه فهمیدم دیگه! مراقبشم!...نه...خداحافظ...

حدود1 ساعت گذشت و وایتی سر و کلش پیدا شد...وایتی اومد داخل ...لباس های شاینی رو عوض کرد و بعدش رفت توی هال و کنار لیو روی مبل نشست...

وایتی:

_چقدر زخمی بود...

لیو:

_آره...این نمیتونه اتفاقی باشه...

_لیو...آم...نمیدونم چطوری بهت بگم اما...

_چی شده؟

_شاینی...اون...اون میخواست که ازت معذرت خواهی کنه...

_...خودش گفت؟

_خوب...نه فقط به بهم گفت از این که باهات بهم زده خیلی پشیمونه...

_پس نگفت که میخواد معذرت خواهی کنه...

_درسته به من که همچین چیزی رو نمیگه اما...من...یه کاری کردم که نباید میکردم واگه شاینی بفهمه تا چند روز نگاهم نمیکنه

_مگه چی کار کردی؟!

_من...دفتر خاطراتش رو خوندم...

_...

_میدونم کار ناجوری کردم ولی بخاطر خودش بود...گفته بود که میخواد دوباره باهم دوست بشید...

_باید قبل از این که اون کارو بکنه فکرشو میکرد...

_لیو!!!!(با عصبانیت!)میشه محض رضای خدا بس کنی؟! من همه چیزی میدونم! تو نمیتونی دوستش نداشته باشی اونم همین طور دوتاتون دارین عذاب میکشید ولی غرورتون نمیزاره دوباره باهم بشید!شما ها مغز دارید؟!؟؟ من این وسط دارم حرص میخورم!!! دارم روانی میشم میفهمی؟!!؟!؟!؟

نویسنده(بیاکو):

_یا امام زاده ریچارد! 0_0

_خیلی خوب آروم باش! 0_0

_چطور میتونم آروم باشم؟!؟!؟!؟!

_به اعصابت مثلث باش وایتی

وایتی یه نفس عمیق کشید...

وایتی:

_سرم داره میترکه!

چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:

_لیو...ببین هرکاری میکنی....فقط ناراحتش نکن...اون خیلی شکنندس...قویه اما شکنندس!

_میدونم...

_ببین...من نمیگم حتما باید باهم دوست بشید...حتی اگه دوست هم نمیشید...باهم دعوا نکنید هم تو حالت خراب میشه هم اون...

_...

_لیو خواهش میکنم مراقبش باش از دست من بیشتر از این بر نمیاد ...اما اگه...

_نگران نباش...قول میدم که مراقبش باشم! اگه از مسائل شخصی هم بیرون بیایم وظیفمه که از ملکه و خونوادش مراقبت کنم...

_ممنونم...ببخشید اما مجبوریم که پیش تو بمونه...

_مشکلی نیست...

_خوب دیگه...من باید برم...

وایتی رفت...چند ساعت از این ماجرا گذشت دیگه شب شده بود... لیو اومد داخل اتاق و کنار تخت شاینی نشست...دستش رو آروم گرفت... ضربان قلبشو حس میکرد...دیگه بوی خون اذییتش نمیکرد وچشماش به حالت عادی برگشته بود...لیو یه لبخند کوچیک زد و به یه گوشه خیره شد...

لیو:

_(...نمیدونم چرا...ولی...هنوز دوستت دارم...نمیتونم فراموشت کنم تو منو واقعا ناراحت کردی اما من هنوز دوست دارم!منم مقصر بودم و بابتش متاسفم...کاش...الآن بیدار بودی و حرفامو میشنیدی...فکر نمیکردم بعد اون دعوا اگه این طوری ببینمت اینقدر نگرانت بشم!)

لیو آروم به شاینی نگاه کرد و دستشو بوسید و آروم صورتشو گذاشت رو دست شاینی...لیو تا صبح پیش شاینی بود و همون جا خوابش برد...حدودا ساعت 3 صبح بود...شاینی آروم چشماشو باز کرد...

شاینی:

_آه...من ...من کجام؟!

شاینی آروم از جاش بلند...چشمش به لیو افتاد که کنار تخت خوابش برده...درد بدنش از یادش رفت...آروم دستشو کشید روی سرلیو و لبخند زد...

شاینی:

_لیو...

لیو بیدار شد...

لیو:

_او...سلام...کی بیدار شدی؟

_ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم...

_عیب نداره...حالت خوبه؟

_فکر کنم...خوبم...من...من مردم؟!

_ههه...نه نمردی...این جا خونه ی منه...

_جدی؟...ولی چطور...

_ من پیدات کردم داشتم میرفتم خونه که دیدم پشت سرم تویی...سر تا پات خونی بود...

_...چیز زیادی یادم نمیاد...فقط یه سایه تو کولاک...پس تو بودی...

_بلند نشو باید استراحت کن...خیلی زخمی هستی...

_میشه یه لیوان آب بهم بدی؟

لیو سریع یه لیوان آب برای شاینی آورد...شاینی آب رو خورد و لیوان رو گذاشت کنار...

_...اِهــــــــه!! اِهه! اِهه!!( صدای سرفه ی ناجور)

لیو دستشو کشید رو شونه ی شاینی و گفت:

_حالت خوبه؟

شاینی خجالت کشید و آروم گفت:

_آره فقط گلوم درد میکنه...

لیو یکم دیگه برای شاینی آب ریخت و یه قرص سرما خوردگی به شاینی داد و گفت:

_اینو بخور ...بهتر میشی...

شاینی قرص رو خورد...لیو داشت از خوشحالی میترکید اما جلوی خودش رو گرفته بود که خوشحالیشو نشون نده و فقط لبخند میزد...از این که شاینی حالش خوب بود خیلی خوشحال بود...

شاینی:

_این لباسا...

_اونا رو خواهرت برات آورد...

_آها...چرا هوا اینقدر تاریکه؟... ساعت چنده؟

_ساعت...تقریبا 3صبح...

_وای!!..ببخشید بیدارت کردم معذرت میخوام!

_عیبی نداره عزیزم من فقط 4 ساعت تو هفته میخوابم ^^

شاینی قرمز شد و سرشو پایین گرفت...قلبش محکم تپید .... خواست یه چیزی بگه که لیو گفت:

_ من میرم بیرون که راحت بخوابی...چیزی خواستی بهم بگو

_آ...باشه...

لیو داشت میرفت بیرون که یه دفعه شاینی گفت:

_فقط...

لیو آروم برگشت...

شاینی خجالت کشید و حرفشو قورت داد و گفت:

_آم...بابت همه چیز ممنونم...

_نیازی به تشکر نیست...شب بخیر...

_شب بخیر...

لیو رفت بیرون ...شاینی آروم پاهاش رو جمع کرد و زانو هاشو بغل کرد و سرشو گذاشت رو زانو هاش...آروم اشک از چشماش اومد...

پایان قسمت 32

برچسب: نویسنده: آبتین اکبری تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:59

صفحه بندی