خرید بک لینک

این قسمت:گرگ زخمی...

چند ساعتی گذشت تقریبا هوا داشت روشن میشد... لیو آروم در اتاق شاینی رو زد...اما جوابی نشنید...دوباره در زد...

لیو:

_شاینی؟ میتونم بیام تو؟

اما بازم جوابی نشنید...در رو باز کرد و رفت داخل... به اطراف نگاه کرد...انگار پشت پرده یه سایه بود...لیو سریع پرده رو زد کنار... شاینی اون جا نشسته بود...آروم دستشو گذاشت روی شونه ی شاینی ...

لیو:

_شاینی؟...

شاینی آروم چشما شو باز کرد...

شاینی:

_آ...لیو...تو کی اومدی؟...اصلا نفهمیدم....

_...این جا چی کار میکنی؟

_هیچی فقط داشتم بیرون رو نگاه میکردم که خوابم برد...

لیو لبخند زد و ادامه داد:

_ فکر کردم اتفاقی برات افتاده...

_ببخشید...

_بزار کمکت کنم...

لیو آروم شاینی رو بلند کرد و آوردش پایین و گذاشتش زمین...شاینی درحالی که خیلی قرمز شده بود سرشو انداخت پایین...شاینی خیلی آروم گفت:

_ممنون...

_حالت چطوره؟

_بهترم...مرسی...

_ بریم صبحونه بخوریم...

_مرسی اما من گرسنم نیست....

_این طوری که نمیشه...تو الآن خیلی ضعیفی باید حتما یه چیزی بخوری!

_میدونم...

_بیا دیگه باید به خودت انرژی برسونی! همین الآنم داری از ضعف میلرزی!

_خیلی خوب...

_ببینم تو...تو گریه کردی؟!

_آم...نه...

_مطمعنی؟

_آره...

با هم رفتن سر میز...شاینی کمی صبحونه خورد و بعد سرشو انداخت پایین و به یه گوشه خیره شد...چند ثانیه تو همون حالت موند...لیو بهش نگاه کرد...اون شاینی سابق نبود...دیگه شوخی نمیکرد...اصلا حرف نمیزد...ساکت و بی صدا بود...مثل یه شمع خاموش...

لیو:

_شاینی؟...

شاینی بدون این که جواب بده سرش رو بالا آورد...

لیو:

_ از وقتی بهوش اومدی خیلی ساکتی...اتفاقی افتاده؟

شاینی آروم گفت:

_نه...خوبم...

_...(این سکوتش...منو میترسونه...)

_بابت صبحونه ممنون...

آروم بلند شد و رفت توی اتاقش...لیو چند ثانیه مکث کردو بعد از جاش بلند شد و رفت توی اتاق شاینی ...شاینی توی تختش نشسته بود سرش رو گذاشته بود روی زانو هاش... لیو رفت نزدیک و کنارش نشست

...آروم دستشو کشید توی موهای شاینی و آروم گفت:

_چرا گریه میکنی؟...چی شده؟...بهم بگو...

شاینی آروم سرشو بلند کرد و بدون این که به لیو نگاه کنه،آروم گفت:

_همه چیز برام بی معنی شده...احساس میکنم مرگ برام بهتره...

_منظورت از این حرف احمقانه چیه؟!

_من...من باعث شدم...تقصیر من بود...

_چی تقصر تو بود؟

_اگه من...اگه من سعی نمیکردم فرار کنم...اگه فرار نمیکردم اینطور نمی شد!

_فرار کنی؟...از چی فرار کنی؟...واضح تر بگو!

یه دفعه شاینی تو چشمای لیو نگاه کرد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود بلند گفت:

_لیو من باعث شدم ونسا رو بکشن!!!!

سرشو دوباره رو زانوهاش گذاشت و در حالی که گریه میکرد با صدای گرفته گفت:

_ تنهام بزار!

_ولی...

شاینی سرش رو بلند کرد و با ناراحتی تو چشمای لیو نگاه کرد و با صدای آروم گفت:

_ازت خواهش میکنم...اگه واقعا میخوای کمکم کنی...فقط یکم تنهام بزار...لطفا...

_...باشه...

لیو رفت بیرون و در رو بست... یه چیزی تو عمق وجودش خراشیده شد....عصبانی بود....از این که شاینی رو این طوری میدید و نمیتونست کاری بکنه خیلی عصبانی بود!داشت دیوونه میشد! چشماش دوباره تغییر شکل داد!گوشیش رو برداشت و با وایتی تماس گرفت...

_الو...سلام...آره...وایتی میخواستم یه چیزی بهت بگم...ونسا...اون...اون مرده!...آره...شاینی بهم گفت...نه...فیلا خودشو تو اتاق حبس کرده...نه میخواد تنها باشه...وایتی به مادرت بگو اما نزار کس دیگه ای بفهمه ماجرا رو براش توضیح بده اون بهتر از همه میدونه چی کار کنه...نترس اون به من اعتماد داره شاینی رو بر نمیگردونه...آ...خوب...آره یکم... خیلی خوب باشه خیلی عصبانی ام!...بیخیال...مهم نیست...باشه...بهت خبر میدم...خداحافظ....

لیو گوشیش رو گذاشت رو میز... رفت دم اتاق و گوشش رو چسبوند به در صدای گریه ی شاینی رو میشنید...بیشتر ناراحت میشد...سرش رو گذاشت رو در و چشماش رو محکم بست...

چند ساعتی گذشت... لیو روی مبل دراز کشیده بود شاینی از اتاق بیرون اومد لیو چشماشو بست...شاینی آروم آروم و رفت طبقه ی بالا رو پشت بوم...لیو هم بدون این که شاینی متوجه بشه پشت سرش رفت...شاینی در رو باز کرد و رفت بیرون هوا خیلی سرد بود و برف میومد و هم زمان باد شدیدی میوزید...لیو از پله ها بالا اومد و در رو باز کرد و شاینی رو دید که لبه ی ساختمون ایستاده...قلبش ریخت شاینی آروم دستاشو باز کرد لیو مثل برق دویید سمتش و هم زمان داد زد:

_شاینــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!!!!

سریع شاینی رو گرفت و آورد پایین و محکم تو بغلش گرفت!لیو در حالی که نفس نفس میزد با عصبانیت گفت:

_شاینی...چی کار میکنی!؟...

شاینی:

_لیو...

لیو اومد عقب و تو چشماش نگاه کرد و گفت:

_مگه دیوونه شدی؟!چرا میخوای خودتو بکشی؟

دوباره شاینی رو بغل کرد...

_فکر کردی من میزارم همچین کاری با خودت بکنی؟

شاینی درحالی که تعجب کرده بود گفت:

_من که کاری نکردم!

_ داشتی خودتو پرت میکردی پایین!اگه یه لحظه دیر تر رسیده بودم معلوم نبود چه بلایی سرت میومد!

_...من...من فقط داشتم...داشتم هوا میخوردم همین!

_چی؟...(حسش میکنم!دروغ نمیگه!...ولی دیدم!...داشت خودشو مینداخت پایین!)

لیو آروم اومد عقب به شاینی نگاه کرد...

شاینی:

_هنوز اینقدر عقل دارم که بدونم نباید خود کشی کنم!

_آه! منو ترسوندی!! به عنوان اولین نفری که منو تا حد مرگ میترسونه باید بهت مدال بدن!

شاینی قرمز شد و سرشو پایین انداخت...

لیو:

_...اگه چیزیت میشد...

_معذرت میخوام...نمیخواستم بترسونمت...

لیو صورت شاینی رو آروم به سمت خودش گرفت و توی چشماش نگاه کرد...

لیو:

_...دیگه هیچوقت این کارو نکن...خوب؟!

آروم پیشونی شاینی رو بوسید و بلند شد و شاینی رو هم بلند کرد ...دستش رو گرفت و بردش پایین هر دو نشستن رو مبل...لیو حالش خیلی بد شد! (انگار که یه تریلی با سرعت به سمتش اومد و یهویی تو صورتش ترمز گرفته!)...شاینی کمی نزدیکتر اومد ...

شاینی:

_بهتری؟

_آره...

_لیو من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم! ممکنه جاهای خطرناک وایسم اما هیچ وقت خود کشی نمیکنم!...اونم وقتی پیش تو ام!...

_خیلی...خیلی حالم بد شد...یه لحظه فکر کردم الآنه که...آه...حتی فکر کردن بهش اعصابمو خورد میکنه!

شاینی آروم لبخند زد و دست لیو رو گرفت و گفت:

_نترس..من چیزیم نمیشه...مراقب خودم هستم

لیو هم لبخند زد...

شاینی:

_نترس من مث گربه ها 9 تا جون دارم!^^

بعد هر دو باهم زدن زیر خنده...

برچسب: نویسنده: آبتین اکبری تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:59

صفحه بندی